Lilypie 3rd Birthday Ticker

۵ اسفند ۱۳۸۷ ه‍.ش.

شایا از وقتی فهمیده که داره خواهر دار میشه:

شایا: خواهرمو بیارین شبا توی اتاق من بخوابه.بزرگ که شد براش یک اتاق پیدا میکنیم!

شایا : من وقتی بزرگ شدم دوستمو توی رحمم میذارم تا بزرگ بشه!!

شایا عاشق رنگ زرد و بنفش و سیاهه.
شایا عاشق شماره 4 است.طوریکه دلش می خواد در مسابقه دو شرکت کنه و برنده بشه و چهارم بشه!!
شایا وقت با
شایا به مانا: مثلا خانه ما طبقه چهارم باشه!

شایا یک ماهه که به مهد کودک میره و دوستای زیادی پیدا کرده مثل ارشاد و رادین و مانی و وندا و... و اسم معلمش هم مونا جونه.




۳ دی ۱۳۸۷ ه‍.ش.

شایا: رنگ پوستمو دوست ندارم.دلم می خواد سیاه پوست باشم!

شایا: من یک ورزشکار سیاه پوست ژاپنی ام!!!

منوچهر: شایا میشه شیشه شیرتو از زمین برداری؟
شایا: البته!

شایا و مانا و منوچهر با هم روی تخت بازی میکنند
شایا: حالا همگی بریم سراغ همدیگه!

مانا از روی کتاب از شایا سوال میکنه: شایا آرزو داری کجا ها بری؟
شایا: سرکار ددی- خانه ژیلا- پارک

مانا: شایا امروز کلاس چی داری؟
شایا: خلاگیت!( خلاقیت)

شایا صبح روی تخت خودش ، چشماشو باز کرده تا مانا را می بینه می پرسه: مانا می تونم یه سوالی ازت بپرسم؟
مانا : آره عزیزم .بپرس
شایا: چایزه برام چی خریدی؟

پ.ن: فتو بلاگم بالاخره آپدیت شد!!


۲۷ آبان ۱۳۸۷ ه‍.ش.

شایا درحال مسابقه دو
شایا : من یک سیاهپوستم!

شایا داره با ژیلا راجع به مسافرت های خارجش صجبت می کنه
شایا : ما ترکیه رفتیم.دوبی رفتیم.پاریس رفتیم.شهروند رفتیم!!

۷ مهر ۱۳۸۷ ه‍.ش.

شعرهای جدیدی که شایا با میکروفون می خونه:

چه جوری؟ اینجوری؟
شایا: با من برقص و خودتو بهم بچسبون!! موهاتو بکن پریشون دل عاشقو بلرزون !

پارمیدا
شایا: وای وای وای - آرمیتای من کوش؟ وای وای وای - میرم از روش!!!

۱۸ شهریور ۱۳۸۷ ه‍.ش.

از اثرات سرزمین عجایب
مانا: شایا این تبلیغ بزرگ را توی خیابان می بینی که داره میچرخه
شایا: آره .حتما یکی توش سکه انداخته

روز تولد 5/2 سالگی شایا
مانا و منوچهر برای شایا کادو تولد یک دوچرخه قرمز خریده اند
مکان: میدان گمرک
شایا روی دوچرخه نشسته و به هیچ وجه نمیاد پایین
مانا: شایا جون باید بریم خونه.پیاده شو تا دوچرخه را بزاریم توی صندوق عقب ماشین
شایا: نه
مانا: آخه دیگه دیر شده باید بریم خوته
شایا: پیاده بریم.من هم با دوچرخه ام میام!!!ه

مسواک
مانا: شایا مسواکتو بگیر دندوناتو مسواک بزن
شایا: حوصلمو ندارم. بزارش توی دستشویی
مانا: خوصله اش را نداری؟ کی حوصله پیدا میکنی
شایا: میرم توی دستشویی پیداش میکنم

سرکاری
شایا درحال شوخی کردن با منوچهر
شایا: گذاشتمت سر کار ها




۲۶ مرداد ۱۳۸۷ ه‍.ش.

شایا و المپیک

شایا: این مسابقه تفنگ بازیه

شایا: اینا مسابقه بدو بدو دارند

مانا : این آقای دونده موهاشو تراشیده
شایا: این یکی هم موهاشو تراشیده. با تراش!!!ه

۱۹ مرداد ۱۳۸۷ ه‍.ش.

شایا: من فلوت می زنم.مانا تو هم پیانو بزن.ددی تو هم بهبر ارکستر باش

شایا: مانا تو عروس و ددی هم داماد. حالا از اینجایی که من میگم رد بشین.مانا تور سرت را در نیار.حالا من براتون پیانو می زنم شما برقصین


شایا یک دفتر خریده که روش سه تا عکس بتمن داره
شایا: این مامان بتمنه.این بابا بتمنه.این هم نی نی بتمن

شایا : مانا یک مرد خشفاشی برام بکشَ

۲۵ تیر ۱۳۸۷ ه‍.ش.

غروب خورشید
از پاساژ بیرون می آییم.هوا تاریک شده
شایا: هوا تاریک شده . خورشید غروب کرده .رفته جیش کنه

۲۴ تیر ۱۳۸۷ ه‍.ش.

مانا: شایا من تو را خیلی خیلی بیش از حد دوست دارم
شایا: اشکال نداره


پانوشت: فتوبلاگم بالاخره آپدیت شد

۱۰ تیر ۱۳۸۷ ه‍.ش.

شایا و نقاشی های 2 سال و 4 ماهگی
این یک موشک است که داره به سمت آسمان میره.پنجره های گرد داره و از انتهاش دود در اومده




اگه گفتین این چیه؟ همونی که پهلوی کله موشکه کشیده شده





یک راکت بدمینگتونه که دسته هم داره و دایره های روش همون سوراخ سوراخ هاش هستن
این هم که یک آدم سبزه

۷ تیر ۱۳۸۷ ه‍.ش.

مانا : شایا جون تولد ژیلا( مامان بزرگ) نزدیکه.به نظر تو کادو چی براش بخریم که خوشحال بشه
شایا: یه اسباب بازی خیلی بزرگ که موتور داشته باشه و راننده اش هم کپلی باشه

۱ تیر ۱۳۸۷ ه‍.ش.

اشتباهات افلاکی

ساعت 8 شبه و هوا هنوز روشنه.شایا از شیشه ماشین بیرون را نگاه میکنه و ماه را در آسمان میبینه
شایا: ماه " اشتباه" کرده که اومده تو آسمون.آخه هنوز هوا روشنه

۱۹ خرداد ۱۳۸۷ ه‍.ش.

شایا در شمال

منوچهر: بادبادکت را می خواهی چه کار کنی؟ شایا: هوا

شایا در باشگاه بیلیارد داره بازی بیلیارد نگاه می کنه و بلند بلند گزارش میده
شایا: مانا نوبت اون آقاهه است که سیاه پوشیده.می خواد به توپ گرمز بزنه. نشد. مانا نشد
نوبت اون آقاهه است.نشد.نشد

شایا: الان باد میاد و ما خوشحال میشیم

شایا در جنگل: این بابا هزار پا هه و این هم نی نی هزار پا




در تله کابین نمک آبرود


در ساحل دریا - هتل هایت خزر


اسب سواری در جنگل نور


شایا و هزار پا
بقیه باشه برای پست بعدی!ه

۱ خرداد ۱۳۸۷ ه‍.ش.

شایا و مانا مشعول بازی هستند و منوچهر داره کتلت درست میکنه
مانا: شایا ددی چه کار میکنه
شایا : ددی داره سیب زمینی و پیاز را در سیمان مخلوط کن میریزه

شایا در موقع بازی دنبال مانا میکنه و میگه: اگه منو گرفتی

شایا رفته سراغ پازل باباش و تمام تکه های پازل را از روی میز میریزه به اطراف اتاق
مانا: شایا چه کار میکنی
شایا: دارم یه سر به پازل ددی میزنم

پدر بزرگ شایا رفته بیمارستان
شایا : آقای دکتر داره از اون چوبها زیر بغل دادا میذاره
منظورش درجه تب بود

مانا: شایا داریم میریم باغ عمو نادر .بذار به صورتت کرم ضد آفتاب بزنم
شایا: سیبیل هام کرمی نشه

ژیلا و مانا دارن کفش های شایا را به پاش می کنند
شایا به مانا: یکیشو تو ببند
شایا به ژیلا : دوکیشو تو ببند

شایا: رایان گمون میکرد رفته

شایا رفته توی خانه لگویی اش و درش را بسته
شایا به مانا: من راه را بسته ام .تو گیر افتادی

۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۷ ه‍.ش.

یک روز پسر عموی شایا – رایان- داشت می اومد خانه شایا.مانا به شایا گفت: بیا اسباب بازیهاتو مرتب کنیم ، رایان داره می آد. از اون روز هر بار مانا میگه : شایا بیا اسباب بازیهاتو مرتب کنیم .شایا میگه: رایان داره می آد

مانا شدیدا دنبال مهدکودک می گرده و با دوستاش راجع به مهد کودک خوب زیاد صحبت میکنه
شایا به ژیلا: ژیلا بیا "برنامه" مهدکودک را بهم بگو

شایا به منوچهر: ددی یک " پیشنهاد" دارم.بیا با لگو یک خانه بزرگتر بسازیم

مانا به شایا : بیا سرتو بذار روی سینه ام صدای قلبمو گوش کن
شایا بعد از گوش کردن: قلبت افتاده پایین

شایا پشت کامپیوتر نشسته و داره عکس می بینه
شایا با خودش: ای بابا ! چرا عکس ها نمیاد

شایا در مینی بولینگ سرزمین عجایب یک دور کامل بولینگ بازی میکنه.توپهاشو آرام قل میده به طرف نشانه بولینگها . درآخربازی " یک" نشانه بولینگ وسط می مونه. شایا از سر خط توپ را قل میده و دقیقا به نشانه بولینگ می خوره. همه کسانیکه در سالن بودن برای شایا دست می زنن!!شایا متعجبه که من این همه بولینگ بازی کردم . پس چرا این "یک دانه "را زدم برام اینقدر دست زدن؟!!ه

۵ اردیبهشت ۱۳۸۷ ه‍.ش.

شایا از دادا و ژیلا یک ساعت مچی به عنوان سوغاتی گرفته که خیلی دوستش داره و حاضر نمیشه که از خودش جدا کنه
مانا: شایا ساعت چنده
شایا: یک و بیست و دو

مانا: شایا ساعت چنده
شایا: سه و بیست و یک


شایا در رستوران هندی یک مرد هندی با کلاه نارنجی رنگ هندی میبینه
شایا: من می خوام بزرگ شدم هندی بشم از این کلاه ها بذارم

شایا ومانا و ددی توی تخت دراز کشیده اند
شایا: فکر میکنم الان بهتره سه تایی همدیگر را بغل کنیم

شایا عاشق سرزمین عجایبه.روزی چند بار این جمله را میگه
شایا: مانا قصه" سه عجابب "را تعریف کن
مانا: کدوم بازیشو بگم
شایا: اول اون گاوه که بازیش خاموش بود بعد ماشین کوبنده ها را بگو

ما که نفهمیدیم یعنی چی
شایا در وقت شیطونی و شادی میگه : ای بلا توخته

شایا درحال بازی به مانا:بیا آجر ها را بچینیم بعد بریم بشور بشور
مانا: مگه پی پی کردی
شایا: مگه جیش کردی

شایا در حال قطار بازی روی دسته مبل: "گمون کردم "که راننده قطار رفته

شایادر هنگام خداحافظی: خدانگهدارتون

شایا درحال بازی: خیلی حال میده

۱۳ فروردین ۱۳۸۷ ه‍.ش.

شایا و ماشین

شایا هر پیکانی را که می بینه فکر میکنه تاکسیه
یک ماشین پلیس پیکان از جلوی ماشین ما رد میشه.مانا میگه : این ماشین پلیسه
شایا: نه .این تاکسیه ببو داره

شایا هر بنزی را که میبینه فکر میکنه ماشین پلیسه

مامان بزرگ به شایا: شایا توی ماشین می خوای بغل من بشینی یا توی کار سیتت
شایا : می خوام بغل کار سیتم بشینم

شایا در دوبی

شایا در فرودگاه دوبی پلیس های دوبی را میبینه که لباس عربی پوشیده اند
شایا به همه مردان عرب میگه: آقای پلیس


شایا در دوبی و داخل تاکسی نشسته و مامان بزرگ داره به شایا خیابان های دوبی را نشان میده
مامان بزرگ: اینجا دوبیه.ما اومدیم دوبی
شایا: "در" دوبی کجاست؟ من می خوام "در" دوبی را ببینم

شایا وارد هر شاپینگ مال که میشه اول میگه: بریم یک نقشه پیدا کنیم .جای بازیشو ببینیم کجاست

شایا در مشهد

شایا مشغوله شعر خوندن برای عمه اش است و یک پسته برمیداره و میخوره
عمه ویدا: شایا یک شعر دیگه هم می خونی
شایا: ببخشید دهنم پره

آرمیتا(دختر عمه 4 ساله شایا) و شایا و مانا مشغول بازی هستند
آرمیتا به مانا: ما گولت زدیم
شایا آرام به روی شانه مانا "میزنه" و با خنده میگه ما گولت زدیم
بعد یک کم فکر میکنه و می پرسه: مانا "گول "چه جوریست

شایا در سیزده بدر

شایا یک توپ جدید خریده و سفت گرفتتش
مانا : شایا بریم دستاتو بشوریم
شایا: نمی تونم دستم بنده

شعر های جدید شایا
لا لا لا لا گل " تن کیو" باباش رفته خونه عمه ویدا
عمه ویدا گشنگه- توش پر از پلنگه -عمه ویدا تن میره- تن میره -تن میره- شیفو شیفو دو دو- شیفو شیفو دو

۲۴ اسفند ۱۳۸۶ ه‍.ش.

غزل جون منو به بازی ترانه ها دعوت کرده بود.
شعر های مورد علاقه منای زنبور طلایی نیش می زنی بلایی پاشوو پاشوو بهاره گل با شده دووباره
خوشحال و شاد و خندانم
رو رو با گایگ در مسیر آب پارو زن شاااا پارو زن شااااا سوی مانا بیشتااااب
ترانه های انگلیسی زبان
توینکی وینکی دیبسی لا لا پو تله تابیز تله تابیز سی هل لو
بقیه شعر های انگلیسی را که از بیبی تی وی یاد میگیرم اینقدر با مزه تلفظ میکنم که مامانم هر چقدر گوش میده که بتونه بنویسدشون باز هم نمی تونه!!!ه
ولی اونهایی که خیلی دوست دارم
با با بلک شیپ
برادر جان
ور از تامپکین
چینگل بلز

اما خبر مهمتر اینکه اولین شعر و آهنگمو پشت پیانو ساختم
یعنی همینطور که داشتم پیانو میزدم از خودو شعر هم می گفتم
دلفین کوچولو امشب میاد خونمون
دلفین کو چولو امشب میاد خونمون
خلاصه بعد از اینکه چند با ر آهنگشو زدم و شعرشو خوندم به مامانم گفتم" بقیه اش چیه؟"آخه یادم رفته بود شعرشو خودم سرودم
شمردنم: یک- دو- سه- چهار –پنج – شش – هفت- هشت(گاهی یادم میره)- نه- ده- دوازده- سیزده – چهارده-پانزده-شانزده-بیست- بیست و- بیست و- بیست و

***
شایا داره پنیر میخوره
ددی به شایا: چی می خوری
شایا: پنیر( کمی مکث) امیر
ددی : چی میخوری
شایا: خاله سوسو.خاله سوسو میخورم

ژیلا به شایا : دادا کیه توئه
شایا: دادا بزرگ

شایا میره و ماهی قرمز کوچولوی عید را از بالای تنگ نکاه میکنه
شایا: وای! چگد گشنگه





۱۷ اسفند ۱۳۸۶ ه‍.ش.

شایای بسیار مودب

شایا با مامانش بازی میکنه
شایا: بیفرمایین مانا ، اینو دستتون بکنین

مامان شایا یک لحاف گنده توی دستشه و متوجه شایا نمیشه و از پشت محکم میخوره به شایا و شایا پرت میشه چند متر اون طرف تر
شایا: ببخشید مانا

شایا در حال بازیه
شایا: الان آقای شایا عزیزی میره روی گاو میشینه

شایا و مامان و باباش از جلوی یک پیتزا فروشی رد میشوند
شایا : ددی پیزتا. پیزتا می خوام

مانا به شایا: شایا جون هویج می خوری
شایا درحال بازی: دستم بنده


***
دو سالم تموم شده.20 تا دندون دارم با 13 کیلو وزن و نود و نیم سانت قد

۴ اسفند ۱۳۸۶ ه‍.ش.


تولد 2 سالگی
تولدم خیلی خوش گذشت .جای همگی خالی بود.دوستام سینا و مازیار و رایان و تارا و آرش و مانی و شیوا و کیمیا وسامیار کوچولو همه اومده بودند.تازه 2 تا از دوستای جدیدم هم توی شکم ماماناشون اومده بودند
***


***
شکل کیکم یک قطار بود که من خیلی دوستش داشتم.
***

***
برای همین دلم نیومد با چاقو ببرمش.عوضش با دوستام ریختیم سرش و با انگشت و دست، کیک خوردیم.من با انگشت روی کیک نقاشی میکردم و خامه هاشو میکردم توی دهن عمو رامین!بعضی از دوستام هم مشت مشت با دستشون کیک می خوردن و بعضی هاشون هم با انگشت .خلاصه خیلی کیف داد.
***

***
اینجا هم تارا انگشت کیکیشو میده مازیار بخوره.آخه دوستام هم مثل خودم خیلی مهربان و با محبتن
***

***
این هم آخر و عاقبت کیکم.
***

***
البته من فکر می کردم که کسی دیگه از اون کیکه نخوره و بزرگتر ها هم خیلی باحال بودن و کلی کیک خوردن
خیلی به من خوش گذشت و کلی با دوستام و عمو رامین و عمو امیر و عمو بابک بازی کردم.آخر شب اینقدر با سینا بازی کردم و با هم حرف زدیم و حال کردیم که مدام دنبالش می کردم تا بغلش کنم
کلی کادوهای قشنگ هم گرفتم.البته چون اولین کادو که بازکردم، یک ماشین زرد و قشنگ بود ، زحمت باز کردن بقیه کادوها را دادم به مامانم و خودم مشغول بازی با ماشینم شدم! و هر چی مامانم گفت نمی خوای خودت کادوهاتو باز کنی؟ بهش گفتم نه تو باز کن! حتی وقتی دو تا جعبه بزرگ کادو مامان و بابام را بهم گوشه اتاق نشان دادند و گفتند نمی خوای بازشون کنی ببینی توش چیه ؟ راحت جواب دادم "نه" و رفتم دنبال بازی با دوستام!!ه
بقیه تعریف هام باشه برای بعد

برچسب‌ها:


۲۷ بهمن ۱۳۸۶ ه‍.ش.




مامان بزرگ شایا را صدا میزنه: پسر گلم
شایا به مامان بزرگ: دختر گلم بیا

مامان بزرگ شایا را بوس میکنه
شایا به مامانش : مانا ، ژیلا بوسم کرد ، مزه داد

شایا با مامانش داره بازی میکنه
شایا: من بابا دونم ، تو مامان دون. پخخخخخخخ

شایا داره فوتبال نگاه میکنه
مانا: شایا چی داری نگاه میکنی
شایا: شوت بال

***
نقاشی هام خیلی پیشرفت کردن
این یک آدمه که سیبیل داره.البته سیبیلش بالای دماغشه.عینک هم زده


این هم یک کرگردنه


این یکی را مامانم کشیده، یک آقایی سوار گاو شده و من هم پاهای گاوه را با چوب کبریت گذاشتم.شمردنم خوبه.نه


ه

۲۲ بهمن ۱۳۸۶ ه‍.ش.

شایا مشغول خوردن اناره و متوجه هسته های انار میشه
شایا : ددی انار نقطه داره

شایا سه تا توپ داده به باباش تا با هم بندازه هوا و بچرخوندشون
شایا: ددی کارت تموم شد نوبت منه

شایا به مامانش: مانا دونی.دووووون. که یعنی مانا جونی.جووووون

شایا داره با یک اسباب بازی گاو بازی میکنه
شایا : گاو صورتی بلا

مامان از دستشویی میاد بیرون
شایا: مانا جیش خوب بود؟ه

شایا داره آدم برفی میکشه و براش "دکمه" میزاره
شایا: این" دمه که شه".ه

شایا برای مامان یزرگش تعریف میکنه که غذای سگ ها چیه
شایا: این هاپو " اختونون " می خوره



۱۶ بهمن ۱۳۸۶ ه‍.ش.

شایا نشسته داره تخم مرغ صبحانه اش را میخوره و برای ماشین پلیسش تعریف میکنه
شایا: ماشین پلیس، ببین از توی این تخم مرغ یه توپ زرد در میاد

شایا داره با سه چرخه اش بازی میکنه
شایا: مانا بیا، دستم سه چرخه ای شد!ه

شایا از اتاقش باباش را صدا میزنه
شایا: منوچهر بیا یه لحظه

مانا: شایا چکار میکنی
شایا: فکر میکنم دارم میرم سرزمین عجابب

۱۱ بهمن ۱۳۸۶ ه‍.ش.

شایا خانه مامان بزرگشه و داره یک تراکتور نقاشی میکنه
شایا به ژیلا: فکر میکنی اگه دادا اینو ببینه غش میکنه؟!!ه

شایا از خواب پا میشه و به مامانش که کنارش نشسته میگه: تو برو اون اتاق بازی کن ،من بعدا میام!ه

مامان: شایا می خواهیم بریم بیرون .کدام کلاهت را می پوشی
شایا: کلاه دیگه

کلمات قصار
همابابا : هواپیما
ابس: اسب
قبل : قلب

***
سلام.دندان نوزده و بیستمم هم داره در میاد و خیلی هم درد دارن.یک قرار اتاق بازی داشتیم با دوستام .سینا و رایان و رادین1 و رادین 2 و سلین و شایان و پارسا و سامیار.خیلی خوش گذشت ولی من همه اش دم در اتاق بسته سینا بودم نمی فهمیدم که چرا وقتی اون همه اسباب ابزی قشنگ توی اتاقش هست ما باید توی پذیرایی با همدیگه بازی کنیم و هرچقدر مامانم برام توضیح میداد که قراره در اتاق ها بسته باشه من بازم دم در اتاق سینا بودم بلکه یک جوری بازش کنم.راستی جای مازیار و امیرعلی و سما هم خیلی خالی بود
دو تا دوست جدید هم دارم که تازه به دنیا اومدن: کامیار و هانا
تولد بابام هم بهم خیلی خوش کذشت.من بهش یک کادو دادم از طرف خودم.و اون هم که با کادو از طرف شرکتش اومد بهش گفتم: کادو مال منه؟ مجبور شد کتاب تخت جمشید ش را به من بده تا با عکس های اسب و گاری توش حال کنم.به هر حال من یک کادو دادم یکی ازش گرفتم!ه

۱ بهمن ۱۳۸۶ ه‍.ش.

مامان میاد پهلوی شایا می شینه روی زمین
شایا: برو اون ور بشین. دارم فکر میکنم!!ه

شایا توی خیابان دسته میبینه.مامان میگه: دسته. شایا شروع میکنه با حرارت به دست زدن!!ه

شایا برای هر شی کاربردهای مختلفی پیدا میکنه.مثلا یک چوب برمیداره و میگه : مثلا این جاروه.یا مثلا این گیتاره و باهاش بازی میکنه.
شایا رفته خونه مامان بزرگش و شمعدان چوبی و گردی را که تازه از آفریقا خریده اند، برداشته بالا ی سرش و در حال پرت کردن میگه: مثلا این توپه!!! ه
خوشبختانه مامان به سرعت میرسه و قضیه ختم به خیر میشه!!!ه

شایا رو به باباش: ددی فکر کن مازیار اومده یا نیومده؟!!!ه

شایا پشت سر مامانش قایم میشه و میگه: مانا من کجام؟!!ه

شایا به مامانش: مانا جورابمو درآر بکن!ه

مامان بزرگ شایا زنگ آیفون را از پایین میزنه
شایا: آخ جون.آخ جون

بابابزرگ شایا به علت کمر درد نمی تونه روی زمین بشینه
شایا توی خانه در حال بازی می دوه روی مبل میشینه و میگه: کمرم درد میکنه

شایا از بیبی تی وی یاد گرفته به انگلیسی بشمره
فان- تو- وی- فورک-فاو-سکس-سون-ایت-کایت-تن

۲۷ دی ۱۳۸۶ ه‍.ش.

شایا نصفه شب مامانشو از خواب بیدار میکنه
شایا: مانا چراغ روشن بکن. من عمو پورنگ ببینم.(عمو پورنگ یکی از برنامه های تاویزیونی بچه هاست).ه

شایا خانه مامان بزرگش است . برای مامانش تعریف میکنه
شایا : من داشتم گرند پا( کارتون) نگاه میکردم بعد تالاپی افتادم
مانا: از روی چی افتادی
شایا: صندلی
شایا روی صندلی خوابش برده بوده و سرش افتاده بوده!!ه

مامان، شایا و باباشو میذاره خانه و خودش میره کلاس.وقتی برمیگرده شایا تمام خبرها را به مامان میده
شایا: ددی خواب.شایا بیدار .شایا بازی
مانا: ددی؟!!!ه
ددی: من فقط 2 دقیقه خوابیدم!!!ه

مانا: شایا ددی چکاره است
شایا: مدندس

مانا: شایا توی سرزمین عجایب چه بازهایی را دوست داری
شایا: گاو- قطار- ماشین کون بنده(کوبنده)!ه

از شعرهای جدید
رو رو با گایگ در مسیر آب پااوو،شا ااا، سوی من بیشتاب


پانوشت: من هجده دندونه شدم.البته هنوز کسی نمیدونه دوتا دندون آسیای بالایی ام هم در اومده یانه.اگه به مامانم نشونشون دادم خبرشو می نویسم!!ه

۲۱ دی ۱۳۸۶ ه‍.ش.

دیگه از شاشا تبدیل شده ام به شایا.از عدد سه خوشم اومده! سه تایی .ساعت سه.سه تا
کارهایی که می تونم را خودم باید انجام بدم مثلا شیشه شیرم را باید خودم بشورم! بعد خودم توش شیر بریزم.حتی اگه نصفه شب هم باشه باید از جام بلند بشم و شیرمو درست کنم! چسب های پوشکمو خودم باید ببندم!خلاصه همه کارهایی که مربوط به خودمه را " شایا خودش" باید انجام بده

مانا: دادا و ژیلا کجا رفتن
شایا: آفریقا.عکس از پلنگا بگیرن.به شایا نشون

مانا: شایا، شوشو(پلنگ عروسکی شایا) توی آفریقا به دنیا اومده.تو تو کجا به دنیا اومدی
شایا: اتوبوس

شایا از کار مانا و منوچهر خوشش اومده. شایا: آفرین مانا.آفرین ددی

شایا به مامان بزرگش: شب به خیر ژیلا دون(جون)!ه

شایا از صبح که از خواب پا میشه مدام میگه: ددی زود از سرکار برگرد خونته با شایا بازی

شایا مانا را صدا میزنه تا پشت سرش از سرسره بیاد پایین.مانا میدوه به سمت سرسره و شایا از بالای سرسره ایستاده لیز میخوره و می افته پایین. شایا: مانا اومد هل شدم اوتادم

۶ دی ۱۳۸۶ ه‍.ش.

اصرار زیادی میکنم که کارهامو خودم انجام بدم و وای به روزگار کسی که بخواد به من کمک کنه!!خندیدین نه؟ هه
حرف زدنم خیلی خوب شده و همه چیز میگم و جمله های طولانی می گم فقط گاهی وسطش مکث می کنم تا کلمه مورد نظرم را پیدا کنم و لب هامو جمع می کنم و قکر میکنم
شعر می خونم
بیخواب بیخواب شاشا نون چیمه سیاتو تنبون
بخواب بخواب شایا جون چشم سیاتو قربون
گاهی هم با یک شعر شروع میکنم و با یک شعر دیگه تموم میشه!البته همه ،همه حرف هامو نمی فهمن و واسه همین مامانم به عنوان مترجم مخصوص من عمل میکنه
هنوز هم به خودم میگم شاشا.گاهی که می خوام دل مامانم را به دست بیارم صداش میزنم مانا خوشدله.یعنی مانا خوشگله.گاهی به ددی هم میگم ددی خوشدله
نمونه حرف زدنم با تلفن با مامان بزرگم
الو ژیلا به به دادا درست. بعد... دادا به به بخور. بعد بیا خونته ما. با شاشا بازی. خدافظ
دوستای جدیدم: عمو تورج خاله مینا

۲۰ آذر ۱۳۸۶ ه‍.ش.

سلام .من رفتم سوار ههههههههو(هواپیما) شدم و رفتم پاریس.اونجا بهم خیلی خوش گذشت چون از وقتی که چشمم را باز میکردم تا آخر شب همش ددر بودیم.به خصوص شب ها که من تازه سرحال میشدم و برای خودم معرکه میگرفتم.بچه های پاریسی مثل اینکه شبا زود می خوابن .چون از ساعت هشت شب به بعد من تنها بچه ای بودم که یا توی مترو بودم یا بار! و یا شانزه لیزه.عاشق شانزه لیزه شدم و خصوصا وقتی بارون اومده بود می دویدم توی چاله های آب و تمام توی چکمه هامو خیس می کردم و یا اگر صبح بود دنبال پرنده هاشون می دویدم.گاهی هم می ایستادم تا خانم و آقاهایی که مشعول خداحافظی بودن را تماشا کنم که به این کارشون میگفتن:فرنچ کیس
ازهمه ساختمانها هم بیشتر از مرکز ژرژ پمپیدو خوشم می اومد که کلی توش برای اهل فرهنگ و هنر آواز خواندم! البته یک بار هم که مامان و بابام دیگه توی نمایشگاه معماری راجرز زیادی طولش دادن و من هم گرسنه ام بود و هم خوابم میومد، یک حالی به ژرژ پمپیدو دادم که از صدای گریه های من چهار ستون بدنش می لرزید
توی گالری ها هم از قسمت جنگل کارهای کیارستمی خوشم اومد چون چهارطرف سالن را شیشه گذاشته بودند و من یک دقعه سه تا شایای دیگه را هم با هم می دیدم و با خودم خیلی حال کردم
موزه و گالری و کلیسا و ... تا دلتون بخواد رفتم و از همه بهتر موزه لور بود که از اول تا آخرشو خوابیدم! البته فقط توی قسمت کافه هاش بیدار میشدم تا کیک بخورم.آخه تازگیها عاشق کیک هم شدم.جمله سازی ام هم خیلی پیشرفت کرده و تقریبا جمله کامل میگم فقط هنوز فرقی نداره که فاعل چندم شخصه چون همه فعل ها یک حالت را دارند.یعنی بشینم بشینی بشین نشستم نشستی و غیره همه همون بشین میشوند
عاشق مترو های پاریس هم شدم. دودو چی چی . هرجا که می خواستیم بریم میگفتم دودو چی چی.و از پله های مترو که بالا میرفتیم ولم براشون تنگ میشد و بازم میگفتم دودوچی چی.تازه یک نوع خاص قطار هم بود که بهش میگفتم دودو چی چی کپلی. ولی مامان و بابام تا آخر سفر هم نفهمیدن که من چرا بهشون میگم کپلی.
برج ایفل را که تا بالای بالاش رفتم و از اون بالا کلی شهر را نگاه کردم ولی از آنانسورش(آسانسور) از همه بیشتر خوشم اومد.خوشبختانه درگرند آرک لا دفانس نصفش را خواب بودم و بابام توانست تا دلش میخواد از دیتیل ها عکس بگیره.خونه یکی ازهمکارهای بابام رفتیم که فرانسوی بودن و دوتا بچه داشتن و ما با اینکه با هم حرف نمیزدیم کلی بازی کردیم.ژولی و پل.تازه من روی فرش اتاقشون هم نقاشی کردم!!دوروزآخر هم مریض شدم و رفتم پیش یک عمو دکتر خنده دارکه البته وقت معاینه من کلی براش گریه کردم ولی اون منو لخت کرد و وزنم شده بود دوازده و صد. در حالیکه توی تهران دکترم وزنم کرد و گفت دوازده و نیم کیلو ام.از نمایشگاه های ماشین هم خیلی خوشم میومد و هرجا میدیدم باید میرفتم کنار ماشین ها و خوب بررسی شون میکردم.همکارهای بابام مارا به یک رستوران هم بردند که 130 سال قدمت داشت و یک خانم و آقا پیانو میزدند و میخواندند و من مدام می خواستم که اونها بخوانند تا راشون دست بزنم. وقتی هم که اونها ساکت بودند من خودم دست بکار میشدم و آواز می خواندم
خاطرات سفرم خیلی زیاده ولی دیگه خوابم میاد.شب به خیر

۵ آذر ۱۳۸۶ ه‍.ش.


جمله سازی های من:
مانا شاشا دووتایی بوس
الاکلنگ = شاشا بالا نی نی پانتین نی نی بالا شاشا پانتین
ابر کینار ماه در = ابرها از روی ماه رفتن کنار و ماه دراومد
آب شینا ماهی کوپولی= توی آب شنا میکردیم که یک ماهی کپلی گرفتیم
شاشا توپ پرت عمو آپووچی: شایا توپش را پرت کرد عمو نادر در حال شیرجه زدن روی زمین توپ را گرفت
تالا شاشا نازی: تارا شایا را ناز کرد
نی نی کواه شاشا ، مانا نه نه: نی نی زد روی کلاه شایا مانا بهش گفت نباید بزنی روی کلاه شایا
شاشا بدو پیشی بدو: شایا دنبال گربه ها کرده بود
آگا هاپو بگل: آقا هاپو را بغل کرد
شاشا پپه نه گوس: شایا پی پی نکرده گوز داده!هه
کلماتی که حرف های اضافه دارند: تمپیز:تمیز- خونته: خونه- دمپاغ: دماغ- خمپیر: خمیر
قصه های مورد علاقه من: تللد شینا(سینا)- تللد ماژی(مازیار)- پارک
شعر هم می خونم: لو لو با قایگ ادی ادی آب.که یعنی رو رو با قایق در مسیر آب
چمش چمش دو ابرو دمپاغ دهههن یه جردو چب چب شیکم آگا حانوم
کلماتی که تازگیها خیلی زیاد تکرارشون میکنم:بیشینم. مانا بیا

This page is powered by Blogger. Isn't yours?

اشتراک در پست‌ها [Atom]